Tuesday, May 07, 2002

ا�کاریک مرد تنها ......شایا ... نمی دونم ولی احساس می کنم شاید دارم عاشق میشم ... خیلی سخت است تو کسی را دوست داشته یاشی ولی یدونی که هیچ وقت نمی تونی با اون باشی.آدمها بعضی وقتها کارهای عجیبی می کنن.شاید کار من هم جزو همین کارها باشه.من میدونم کارم اشتباه است ولی دست خودم نیست.دوست دارم منتظرش بمونم.می دونی آدم باید اون کاری را انجام بده که دوست داره.من هم کاری را می کنم که دوست دارم می خوام .صبر کنم نمیدونم چقدر طول میکشه ولی صبر میکنم.....صبر و صبر ......... این تنها کاری هست که میتونم انجام یدم .... اون یرای من خیلی ارزش داره و من اصولا کسی که برام عزیز باشه براش همه کار میکم.آدم بعضی وقتها دچار سر در گمی میشه.شاید خیلی ها یخوان یا من یاشن ولی من نمی خوام ... همیشه همین طور هست از اون کسی که خوشت میاد مال دیگری است ... بسترم صد� خالی یک تنها یست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری

Sunday, May 05, 2002

سلام : نمیدونم چی باید بگم! دوست دارم بنویسم ولی نمی دونم چی باید بنویسم....

Saturday, May 04, 2002

سلام! اینم اولین نوشته �ارسی من تو این جنگل!!!